همدلی یعنی توانایی دیدن دنیا از نگاه دیگران. چیزی که دوستان صمیمی مخصوصا وقتی که می خواهند با شما درددل کنند، به شدت به آن محتاجند. اما چطور می توان یک دوست همدل خوب شد؟
واقعا تا نتوانید بفهمید که این حس مبهمی که ریخته توی وجودتان و دارد اذیتتان می کند، اسمش دلشوره است یا غمگینی، چطور می توانید بفهمید وقتی طرفتان می گوید دلشوره دارد چه حالی دارد؟ واژه ها همین جور الکی که به وجود نیامده اند. یکی از کارکردهای زبان به وجود آوردن یک سیستم قراردادی برای همدلی است. تا به حال رفته اید دکتر و او از شما بپرسد دل پیچه هم دارید و شما نفهمید دقیقا منظورش چیست؟
تا موقعی که شما یک جو به وجود نیاورید که طرفتان احساس کند همه چیز برای حرف زدن آماده است، تا زمانی که هم زمان دارید پیامک هایتان را جواب می دهید یا می خواهید با دو تا گوش به چندین منبع صوتی گوش کنید طرف حرف دلش را برای شما نمی زند که شما بخواهید با آن همدلی کنید.
اگر همان اول شروع کنید که «آره! تو همیشه با رفتارهایت مشکل ساز می شوی» و «دوباره چه دست گلی به آب دادی؟» طرف حرف دلش را به شما نمی زند. شما از همان اول دارید در مورد او قضاوت می کنید. دارید می گویید که او مقصر است. دارید سهم تقصیر را ۱۰۰ به صفر گردن او می اندازید. بعد توقع دارید او حس کند شما همدل او هستید؟
چه غلط و چه درست برداشت خودتان را از حرف های طرفتان بگویید؛ اگر درست بود که او تشویق می شود که احساس هایش را بیشتر بروز دهد، اگر هم که نه حداقل شما از این جهل مرکب بیرون می آیید. فقط همان اول کار، فیدبک کلامی ندهید. بی گدار به آب نزنید. سؤال کنید و تا حدی از حرفتان مطمئن شوید تا فیدبکتان بگیرد.
بعضی اوقات رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون. سر درونی که هنوز به کلام نیامده. وقتی که آدم در مورد بدبختی هایش می گوید و می خندد، این خنده خیلی معنادار است. اینجا همدلی دقیقا یعنی اینکه شما کاری کنید که او گریه کند. دقیقا یعنی این. یعنی اینکه او باید احساساتش را بپذیرد و پنهان نکند. شما که آدم همدلی هستید می دانید که آن مصیبت ها خنده دار نیست، طرف مقابلتان هم می داند، اما بروز نمی دهد. وقتی شما بگویید این بدبختی ها که خنده ندارد و ناراحتی خودتان را از مصیبت های طرف نشان دهید، او همدلی شما را کاملا درک می کند.
این کار یکی از بهترین راه های درک توقعی است که طرفتان از شما به عنوان یک همدل دارد. فقط حواستان به این باشد که دقیقا منظور طرفتان از حرف زدن چیست. بعضی وقت ها طرفتان فقط می خواهد حرف بزند که خالی شود. بعضی وقت ها راهنمایی می خواهد و بعضی وقت ها مستقیما از خود شما کمک می خواهد. فرق دو تای اول را حتما باید بدانید. چه عیبی دارد که بپرسید. بپرسید: «فقط می خواهی خالی شوی یا نظر من را هم می خواهی؟» این طور تکلیف هردوتان معلوم است.
دوست شده اید که سنگ صبور باشید دیگر. اما اگر نتوانید خوب گوش بدهید، چطور می توانید سنگ صبور خوبی باشید. این توصیه ها به درد آنها می خورد که می شنوند، اما گوش نمی دهند.
وقتی ذهن خودت بی نهایت درگیر مسئله ای شخصی است. چرا وقتی دوستت زنگ می زند و می خواهد درددل های بدون فوریت اش را بگوید قبول می کنی؟ اگر فوریتی برای شنیدن این حرف ها وجود ندارد، خیلی ساده است که خوب گوش دادن به آنها را به چند ساعت یا روز بعد موکول کنید.
حتما شما هم تجربه داشته اید که وقتی کسی حرف می زند، تجربه های مشابه او یا فرق های خودمان با او به ذهنمان می آید. این تا حدی طبیعی است. بالاخره آدم است و خودخواهی هایش اما مهم این است که آن حرف ها را به زبان نیاوریم. وقتی هدف گوش دادن به طرف است باید کاری کنیم که او به حرف هایش ادامه دهد نه اینکه با گفتن تجربه های مشابه جریان حرف هایش را قطع کنیم.
هر از چند گاهی به طرفتان بفهمانید که دارید به حرف هایش گوش می کنید. برای مثال می توانید نظر خودتان را در مورد تأثیری که این گفته ها می تواند بر هیجان طرف داشته باشد، بگویید. مثلا «این اتفاق ها باید غمگینت کرده باشد.» یا اینکه «خیلی سخته؛ نه؟» یا اینکه چند تا موضوع که گفته شد، خلاصه ای از حرف های طرف را به خودش برگردانید؛ مثلا بگویید: «این جور که من فهمیدم، تو این مشکل ها رو داری.» سؤال کردن برای اینکه طرف حرف هایش را دقیق تر یا با تفصیل بیشتری بگوید هم حکایت از گوش دادن ما دارد.
غیر از این ها کلیشه های «خب!خب!» و «بعد چی شد؟» هم هستند که خودتان می دانید که تکرار بیش از حدشان چقدر درد آوراست. یادتان باشد، گفتن یک «خب…» همراه با یک خنده کوچولو در موقع شنیدن یک مطلب بامزه، به هزار «بعد چی شد؟» بدون احساس می ارزد.
این یکی را دیگر همه بلدند. سری که هر از چند گاه به طرف پایین حرکت می کند، بدنی که به جلو مایل شده است، به خاطر نزدیک تر شدن گوش به دهان گوینده، نشان از بیشتر گوش دادن است و چشمی که فعالانه به چشم گوینده خیره شده است، همه نشانه های بدنی توجه است.
خودتان بهتر می دانید که وسط حرف های دیگران ما با خودمان حرف می زنیم. مونولوگ های درونی مثل اینکه «منظورش چیست؟»، «الآن می خواهد چه حرف هایی بزند؟» می توانید با این مونولوگ ها فرایند حرف های طرف مقابلتان را بهتر تحلیل کنید. فقط یادتان باشد که سرعت زیادتر تفکر نسبت به تکلم است که چنین اجازه ای به شما می دهد. یک دفعه این قدر غرق حرف های ذهن خودتان نشوید که از ادامه ی حرف های طرف مقابلتان عقب بمانید.
شوخی که نداریم. وقتی با یکی پیمان دوستی بستید، دیگر جزو دایره ی حمایت اجتماعی هستید. یادتان باشد که شما و خانواده ی دوستتان بزرگترین حامی اجتماعی او هستید، بنابراین باید بلد باشید از او حمایت کنید.
فرقی نمی کند، چه حمایت عاطفی، چه مالی و چه حتی حمایت فکری اگر زیاده از حد بشود، باعث می شود که حمایت شونده، استقلال مالی، عاطفی و فکری خودش را به تدریج از دست بدهد و بشود انگل شما. یادتان باشد در هیچ حمایتی زیاده روی نکنید و همیشه جانب تعادل را نگه دارید.
جوری حمایتتان را بذل و بخشش نکنید که طرف مقابلتان فکر کند که وظیفه ی شماست از او حمایت کنید. برای حمایتتان برنامه ی مشخص داشته باشید؛ جوری که طرف دستش بیاید که شما دارید از پول و وقت محدودتان می زنید تا به او کمک کنید. البته اصلا این به معنای منت گذاشتن نیست. همین که شما بگویید فلان قدر یا فلان زمان می توانید به او کمک کنید، هر کس باشد دستش می آید که منابع شما هم محدود است.
آبروی حمایت شونده را نبرید. مطمئن باشید خودتان هم از اینکه به کسی پول قرض داده اید یا درددلش را شنیده اید، لذت برده اید. دیگر لازم نیست همه جا توی بوق و کرنا کنید که من از فلانی حمایت کردم.
واقعا اگر چیزی در مورد سیستم بومی پذیری دانشگاه نمی دانید، از یک رتبه ی دو رقمی شهرستانی حمایت نکنید. اگر در مورد افسردگی زمستانی چیزی نمی دانید، به آدمی که در روزهای ابری حالش گرفته تر است، گزاره های فلسفی تحویل ندهید و وقتی که از نوع درد جسمی طرف اطلاعی ندارید، او را به مسکن خوردن تشویق نکنید. این طور مواقع بهترین حمایت، ارجاع طرفتان به یک متخصص است.
ما را در سایت خصوصيات دوست خوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 92